ابن ماه 14 روز رفتم جیم و 27.8 مایل دویدم. پیشرفت دویدنم هم این که شنبه 5 مایل رو در 58 دقیقه دویدم. راضی هستم مخصوصا که این ماه یک هفته هم مسافرت بودم. فعلا با برنامه درس و زندگی،بیشتراز یک دو طولانی در هفته نمی تونم داشته باشم اون رو هم میذارم شنبه ها که تعطیلم . دو تا سه مایل هم در هفته سعی می کنم بدوم و روی سرعتم کار کنم.
.پ.ن. این وبلاگ خیلی خوش و خرم هست. همش دویدن و پیشرفت و اینا .اگر چه که بد نیستم اما روزهای سخت هم زیاده. روزهایی که نه انرژی هست و نه جون زندگی .روزهایی که حتی حس نوشتن و ثبت کردنش رو هم ندارم. تنها چیزی که احساس می کنم تغییر کرده اینه که روزهایی که حالم بده به خود آگاهی رسیدم. با خودم نمی جنگم که برم جیم یا کار کنم. زود میام خونه و میخوابم روی مبل و لیبر رو بغل میکنم و هی فیلم می بینم دیگه با خودم دعوا نمی کنم یعنی سعی می کنم دعوا نکنم. فرداش دوباره انرژی بر می گرده و یک روز بد به اندازه یک هفته کش نمی یاد.
بالاخره امروز کاری کردم که مدتها لازم بود انجام بدم. خیلی ربطی به ماراتن نداره اما شاید اثر دویدن باشه . شاید به نظرتون مسخره باشه اما امروز من به استادم ایمیل زدم و رفتار نادرست چند وقته ای که با من داره را بهش گفتم. شاید اولین باری بود که منطقی و بدون احساساتی شدن از کسی می خواستم که بهم احترام بذاره. به نظر خیلی ساده میاد اما برای من که بیشتر عمرم رو توی محیط غیر رسمی مدرسه و دانشگاه بودم وهمیشه رابطه هام یا دوستانه بوده یا رابطه ای وجود نداشته ، خیلی سخت بود. من همیشه از روبرو شدن با مشکل و برخورد می ترسم. ترجیح میدم چیزی نگم بعد یک دفعه می ترکم و می زنم زیر همه چیز. این بار هم تا دم زیر همه چیز زدن رفتم بعد کلی فکر به این نتیجه رسیدم که من باید بتونم هر چی توقع دارم رو بگم. حالا قضایا کاملا اکادمیک و در مورد مقاله و اینا بود . اما احساس میکنم آزاد شدم. بالاخره . بعد از ظهر هم جشنم رو با چهار مایل دویدن گرفتم. بله . بالاخره چهار مایل بی وقفه دویدم حدودا شد 47 دقیقه.
گزارش : در ماهی که گذشت 15 روز رفتم جیم و 32.9 مایل در مجموع دویدم. از پیشرفت دویدن هم اینکه امروز 3 مایل رو در 30 دقیقه دویدم. هفته دیگه دارم میرم سفر. با یکی از دوستان داریم میریم ونکور، 6 روز بدون ورزش و چلوکباب و سوشی خوری . برای همین این هفته باید هر روز رو برم جیم. برنامه مارا تن رو از ماه دسامبر شر وع می کنم. این ماه روی بیسیک سه مایل کار کنم .
برم که لیبر پدر همسایه مون رو در آورد. هر وقت میره بیرون جیش کنه یک چند تا پارس برای ییرمرد همسایه می کنه . این ادب کردن لیبر هم شده کار هر روزه من و علی. داستانی داره که سر فرصت میام براتون تعریف میکنم.
چند وقته چیزی ننوشتم اینجا،اما اینجا ساکت و خاموش هم نیست. در لایه های زیرین این وبلاگ زندگی در جریانه و من هر دو سه روز یک بار لوگ ورزشم رو اون کنار به روز میکنم. خودم هم خیلی شبیه این وبلاگ شدم. گاهی اینقدر ساکتم که علی فکر میکنه از چیزی ناراحتم. اما جالبیش اینه که ناراحت نیستم ، شدیدا آرومم . فعلا چسبیدم به روتین درس و دویدن، و این باعث شده که حرص آروزهای نرسیده و کارهای انجام نشده رو نخورم. کم کم چشیدن زندگی هم لذتی داره.
چیزی که راجع دویدن برام جالبه تمرین صبرشه. برای دویدن حتی اگر سرا پا اشتیاق و انرژی باشی و تصمیم بگیری ده مایل بدوی ، بدون تمرین قبلی عمرا اگر بتونی. برای همین هم خیلی از آدمها فکر می کنند که نمی تونند بدوند ،انگار یک نقص مادرزادی دارند به عنوان عدم توانایی در دویدن. البته منظورم آدمهای سالمی که مشکل زانو و کمر و قلب ندارند و دو تا پاشون هم سالمه. در مکاشفات زمان دویدن با یک آهنگ کویین که ترجیع بندش رو بالا نوشتم به این فکر می کردم که منبع بسیار ی از ناشادیها همین همه چیز را در زمان حال خواستنه. صبح از خواب پا می شیم ، از رادیو می شنویم که طبق یک تحقیق، داشتن ماشین پورش ،هورمون خوشحالی ترشح میکنه . دپ می زنیم که ای وای پس واسه همین من ناراحتم و ناراحت تر می شیم . یا اینکه صبح پا می شیم. دختر همسایه رو با مامانش می بینیم که داره میره مدرسه ، دلمون یاد مامانمون میکنه ، دوست داریم بغلش کنیم، چون همون وقت دم دستمون نیست غصه دار می شیم و هزار قصه و ناله راجع به غربت و دوری از وطن سر هم می کنیم. حالا اگر دچار حالت همه چیز را در یک زمان خواستن نباشیم. فکر میکنیم که خوب من احتمالا به دلایل قانع کننده حداقل برای خودم اومدم غربت و الان هم دلم مامانم رو میخواد ، صبر میکنم شب باهاش حرف می زنم . یک سال دیگه یا هر چند وقت دیگه می بینمش ،یا در مورد ماشین پورش هم اگر خیلی خواهانش باشیم حتما می شه یک برنامه ای چیزی- حالا برنامه اش رو من نمی دونم،چون تا حالا به پورش داشتن فکر نکردم- توی زندگی بریزیم که پول در بیاریم و پورش دار شیم .
دوباره برگردیم سر همین دویدن ، اولین پست این وبلاگ بهتون گفتم آمادگی بدنیم اصلا خوب نیست اما تصمیم گرفتم ماراتن بدوم . قضیه اعتماد به نفس زیادی و اینا نبود. قضیه این بود که من به برنامه و تمرین برای دویدن اعتماد دشتم چون یک بار این راه رو رفته بودم و می دونستم اگر انرژی و وقت بذارم و طبق یک برنامه تمرین کنم ،محاله که نتونم بدوم البته اگر زنده و سالم باشم. حالا فکر کنید اگر این اعتماد به برنامه رو در مورد همه چیز داشتم .هر مشکلی یا آرزویی . چقدر خوشحالتر می شدم ؟
امروز روز خوبی بود. یک روز معمولی با روتین همیشگی . یک زمانی تغییر رو دوست داشتم . پیچ های تند و به هم ریختن روتین زندگی. اما مدتیه که با روتین زندگی آرامش پیدا میکنم. صبح 7 از خواب بیدار میشم اتوبوس 8 رو میگیرم میرم دانشگاه. کار و درس و مشق تا ساعت 12 میرم ناهار . ساعت 1:30 میام دوباره درس تا ساعت 4:30 -5 بعدش هم جیم. ساعت 6:30-7 هم علی میاد دنبالم ،میایم خونه. علی کف آشپزخونه می شینه با هم حرف میزنیم تا شام درست شه. شام می خوریم . آشپزخونه رو تمیز میکنم. یک کم با لیبر بازی می کنم. نیم ساعتی روی سوفا دراز می کشم و نمی تونم تصمیم بگیرم اینترنت بازی کنم یا تلویزیون نیگاه کنم. بعد هم هر دوش رو بی خیال می شم ساعت 9:30 میرم میخوابم.
تجربه بهم ثابت کرده برای دویدن مداوم باید روتین داشته باشم. اینی که ساک جیم بردارم با خودم بگم ،هر وقت تونستم امروز میرم. نمیشه. باید بدونم امروز ساعت چند قراره برم جیم و قراره چند دور بدوم و دور چندم به خودم استراحت بدم.
شروع قصه: نشستم جلوی تلویزیون، مثلا دارم Sienfeld نگاه میکنم ،اما شدیدا درگیر رفتن یا نرفتن به جیم هستم. برم بدوم یا نرم. میگم این قسمت شو تموم شه بعد میرم. حالا میدونم قضیه چیه ها. همون قسمتی که گردن الن درد میکنه و کریمر خوبش میکنه . الن هم چون قبلا گفته هر کی گردن من رو خوب کنه بهش یک دو چرخه میدم، کریمر گیر داده پس دوچرخه من کو؟ از اصل مطلب دور نشیم. میگم این قسمت تموم شه میرم. حالا این مهلت گذاشتن تقریبا یک ساعته ادامه داره. ساعت پنج شه میرم. این رو ببینم برم. …از بس هم به خودم دارم نهیب میزنم از درون،اصلا نمی تونم لذت ببرم. پا میشم. میدونم اگه بشینم احساس گناه نمیذاره از هیچی لذت ببرم. بدیش همینه. این احساس گناه . کافیه زیر یک چیزی بزنم قرار با خودم یا با یک نفر دیگه. ولم نمیکنه از بس به جونم غر می زنه. حالا نه اینکه از شدت وجدان دردی قرار به هم نزنم ها . اما یک دوا درمونی میخوام که این غرهای درونم رو ساکت کنه . بذاره حداقل از قرار به هم زدن لذت ببرم.
پایان قصه: رفتم جیم. دو نیم مایل دویدم. بعدش هم کمی وزنه دست و شونه زدم. حالم خیلی بهتر شد.
ناهار رو گرم کردم ، برنج قهوه ای و قرمه سبزی بود. برنجش دو هفته ای توی یخچال بود. علی برنج قهوه ای نمی خوره. اینم یکی از تریپ سلامتی هاست که من به رژیمم اضافه کردم. احساس کردم بوش عجیبه یعنی بوش خیلی بوی قرمه سبزی نیست. اما شکم گشنه که این حرفها سرش نمی شه . یک کم خوردم. مزه اش زیاد بد نبود اما عجیب بود. گفتم شاید سرما خوردگی باعث شده مزه اش اینجوری شه. به علی میگم بیا ببین این غذا خراب شده. میگه بوش که افتضاحه. اصلا نتونست بخوره. ریختمش بیرون. حالم بد شد هم از غذا هم از اینکه از بس غذای بد مزه رژیمی خوردم دیگه فرق گندیده و غیر گندیده رو هم نمی فهمم. فقط برای رفع گشنگی یک چیزی میخورم.
تصمیم گرفته ام که ماراتن منی توبا 2010 شرکت کنم. بعد از دوسال از دو نیمه ماراتن ، و دویدنهای نه چندان منظم تصمیم انتحاری رو به بلاخره گرفتم. سر فرصت و در پستهای دیگه دلایلش رو خواهم گفت. در وبلاگ سرما تم نوشته هام فرق میکرد ،با وجود اینکه وبلاگ خودم بود اما احساس می کردم دیگه مال خودم نیست . شخصیت مستقل پیدا کرده بود مثل بچه آدم که بزرگ می شه. سرما هم برای خودش تاریخچه ای داشت حد اقل در نظر خودم که خیلی راحت نمی تونستم بیام بنویسم امروز چقدر دویدم چی ها خوردم و یا چرا نرفتم بدوم و مسایلی از این دست. این وبلاگ هدفش ثبت اینها است. از اونجایی که در رسیدن به هر هدفی مسیر خیلی مهمه. یعنی واسه من که اینطوره. می خوام مسیرم رو نشانه گذاری کنم.
اما برنامه تمرین :دویست و پنجاه و پنج روز دیگه مونده . من باید 16 هفته آماده سازی بیسیک انجام بدم تا بعد بتونم تمرین ماراتن که دور و بر 18 هفته است رو شروع کنم.برنامه هاش رو این کنار می ذارم . حتی قبل از رسیدن به برنامه بیسیک باید بتونم 3 مایل پشت سر هم بدوم که هنوز نمی تونم
. مشاهده می کنید که آمادگی بدنی تقریبا صفر . الان 2 مایل می تونم بدوم. دو هفته وقت دادم به خودم برسم به نقطه شروع. فعلا دارم سلانه سلانه می رم برسم نقطه شروع تمرین.